تبليغاتX
JavaScript Codes
الهم صل علی محمد وآل محمد

من شیعه شدم
بگذار خدا در دلت سکنی گزیند.....

هوالرئوف

پیوسته ساکن درگاه تابناک خدا باشید و بدانید هر چه او برایتان می فرستد ،بهترین است

هدایای خداوند را با گشاده رویی بپذیرید

با دعای "هر انچه را پیش می آید ، می پذیرم" هیچگاه

احساس درماندگی و تیره روزی نخواهید  کرد....

براستی نیک و حق گفته شده و در صداقت این حرف شکی نیست

گاهی احساس راکد ماندن به ما دست میدهد و ترس اینکه مبادا چون مردابی شوم و بگندم ،

همه ی وجود ادمی را فرا می گیرد

غافل از اینکه هر انچه از جانب خداوند سبحان می رسد حکمتی دارد

غافل از اینکه گاهی این توقف ها  شاید جریان یا شدت قوی تری ایست برای طی کردن ادامه مسیر

در مسیر خودشناسی همیشه مسیر مستقیم نیست گاهی چپ یا راست هم دارد گاهی توقف کردن هم دارد.

انچه مهم است این است که در راه نمانی در هیچ منزلگاهی بیش از حد لنگر نیندازی و شوق رفتن را در دلت زنده نگاه داری و دوباره به مسیر مستقیم برگردی...

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپام خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت سیمرغ را ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:17 توسط بنده خدا |

« اعتراف نامه »

« اعتراف نامه »

به خدا قسم از مردم جز دو خصلت و خوی نخواسته : به نعمت ها اعتراف کنند که برای ایشان می افزاید و به گناهان اقرار  نمایند که آنها را از آنان می آمرزد . ( امام محمد باقر علیه السلام )

خدایا اعتراف می کنم از اینکه ..........

- از اینکه تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم .

- از اینکه مرگ را فراموش کردم .

- از اینکه منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند .

- از اینکه چشمم گاه به ناپاکی آلوده شد .

- از اینکه زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید .

- از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم دشوار تر از رسوایی های آخرت بود .

- از اینکه حق محبت دیگران را ادا نکردم .

- از اینکه پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند .

- از اینکه شکر نعمت را به جا نیاوردم و دلم می خواست کاش زیباتر و غنی تر بودم .

- از اینکه شب با یاد تو به خواب بروم ، بلکه به فکر این بودم که فردا چه کنم نه ( فی سبیل الله ) .

- از اینکه یک کار واجب را برای یک کار مستحب رها کردم .

- از اینکه بر کوچکتران سالاری کردم .

- از اینکه ( شاید امروز آخرین روز عمر من باشد ) را در کارهایم دخالت ندادم .

- از اینکه حاضر نشدم بگویم نمی دانم حتی در لحظه ای که نادانیم برملا شده بود .

- از اینکه خودکشی کردم : و العصر اِنَّ الانسانَ لَفی خُسر ....

- از اینکه پوزش خواستن و معذرت خواستن برایم مشکل بود و نکردم .

- از اینکه کسی با من حرف می زد و من بی اعتنا بودم .

- از اینکه حرفی را به کنایه یا طعنه و یا زخم زبان زدم .

- از اینکه چیزی را بلد نبودم و از سؤال کردن آن عار داشتم .

- از اینکه به غذا خوردن دیگران طوری نگاه کردم که گویی من روزی دهنده هستم نه « تو » .

- از اینکه برای هر کاری با همه مشورت کردم جر « تو » .

- از اینکه در سختیها ابتدا به مادیات متوسل شدم نه به « خدا » .

- از اینکه تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ، ولی نشدم .

- از اینکه به جای اینکه امیدوار شوم ، ناامید شدم .

- از اینکه کاری را برای عزیز کردن خود کردم .

- از اینکه ( خدا می بیند ) را در همه ی کارهایم دخالت ندادم .

بالاترین آزادی ها ( آزادی از خود ) است .

( امام خمینی رحمه الله علیه )


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 12:59 توسط بنده خدا |


 

 

سفارش به كسانى كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند

 

 

سفارش امام جعفر الصادق (ع)     

     (عـنـوان بـصـرى) پيرمردى بود كه هفتاد و چهار سال از عمرش ‍ مى گذشت، او مى گويد: من سالها با  مالك بن انس رفت و آمد داشتم. هنگامى كه جعفربن محمد الصادق عليه السلام به مدينه آمد، من رفت و آمد با او را نيز شروع كردم و دوست داشتم همان گونه كه ازمالك درس مى گيرم. از آن حضرت نيز درس بگيرم، تا اينكه روزى حضرت به من فرمود: من شخص ‍ بدهكارى هستم (يعنى خداى تعالى وظايفى را از من به گونه وجوب خواسته كه بايد انجام دهم) و علاوه بر اين در هر ساعى از ساعات شبانه روز اوراد و اذكارى دارم، مرا از ورد و ذكرم باز ندار و از مالك درس بگير و با او در رفت و آمد باش، هم چنان كه تا حال بودى. من از اين سخن امام غمناك شدم و از حضورش بيرون رفتم و در دل گفتم: اگر امام در من خيرى را به فراست در مى يافت.  مرا از رفت و آمد به نزدش و فرا گرفتن علمش باز نمى داشت. از آنجا به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و به آن حضرت سلام كردم سپس فرداى آن روز به روضه مطهره بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم: ياالله ! يا الله ! از تو مسالت دارم كه دل جعفر را بر من مهربان سازى و از عملش آنچه را كه به صراط مستقيم راه يابم، روزى ام گردانى و غمناك به خانه ام بازگشتم و ديگر به نزد مالك نرفتم. دلم از محبت امام جعفر عليه السلام سير شده بود و به جز براى نماز واجب از خانه بيرون نمى رفتم تا اينكه دلم تنگ شد، پس نعلين به پا كرده و عبا بر دوش گرفته و قصد محضر امام جعفر عليه السلام را كردم و اين پس ‍ از آن بود كه نماز عصر را خوانده بودم .

چون به خانه آن حضرت رسيدم، اجازه ورود خواستم خدمتگزار حضرت بيرون آمد و گفت : چه مى خواهى؟ گفتم: براى عرض سلام بر شريف (به فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله) آمده ام. گفتند: به نماز ايستاده است. من در مقابل خانه نشستم، اندكى گذشت و خادم بيرون آمد و گفت: ادخل على بركة الله. من داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم، او جواب داد و فرمود:: بنشين، خدايت بيامرزد، نشستم. پس اندكى امام سر به زير انداخت و سپس سر برداشت و فرمود: كنيه ات چيست؟ گفتم: ابو عبدالله، فرمود: خدا كنيه ات را ثابت كند و موفقيت بدارد! اى ابو عبدالله! سوالى داشتى؟ در دلم گفتم: اگر در زيارت حضرت و عرض سلام بر او هيچ فايده اى نداشت جز همين دعا، بى شك زياد بود. امام فرمود: سوالى داشتى؟ عرض كردم: از خداى تعالى خواستم كه دل شما را با من مهربان كند و از دانش ات بهره مندم فرمايد، اميدوارم خداى تعالى درخواست مرا درباره شريف اجابت فرموده باشد.

فرمود: اى ابا عبدالله! دانشى كه مخصوص ماست، آموختنى نيست، بلكه نورى است كه خدا بر دل كسى كه مى خواهد راهنماييش كند، مى افكند. پس اگر خواستى از چنين دانشى بهره مند گردى، در آغاز بايد حقيقت بندگى را در جان خود پيگيرى كنى و با به كار گرفتن دانش در طلب علم باشى و از خدا درخواست فهم كنى تا خداوند به تو بفهماند. گفتم: يا شريف !... فرمود: بگو يا ابا عبدالله، عرض كردم: يا ابا عبدالله! حقيقت بندگى چيست؟ فرمود سه چيز است:

اول: آنكه بنده خدا در تمام آنچه خداى تعالى در اختيار او قرار داده است، ملكيتى براى خود نبيند، زيرا بندگان حقيقى اموال را مال خدا مى بينند و هر جا كه خداى تعالى دستور فرموده، آن را قرار مى دهند.

دوم: آنكه بنده براى خودش تدبير نداشته باشد.

سوم: همه اشتغال و كارش در دستورات و امر و نهى الهى باشد.

پس هنگامى كه بنده اى در نعمتهاى الهى مالكيتى براى خود نديد، انفاق كردن در موردى كه خدا دستور داده، بر او آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير امور خود را به مدبرش واگذار كرد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود و هرگاه بنده اى به آنچه خداى تعالى امر و نهى فرموده، مشغول شد، فراغتى به او دست نمى دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خداى تعالى بنده اى را گرامى داشت و به اين سه صفت موفق فرمود، دنيا و شيطان و خلق همگى در نظر او خوار مى شوند، و او از روى زياده طلبى و يا فخر فروشى دنيا را نمى طلبد و آنچه را كه در نزد مردم است به خاطر عزت يافتن و برترى جستن طلب نمى كند و روزگار خود را به بطالت نمى گذراند و اين اولين درجه تقوى است، خداى تعالى مى فرمايد: اين خانه آخرت را ما براى كسانى قرار خواهيم داد كه در زمين برترى و فساد نخواهند، و عاقبت نيكو از براى افراد با تقواست.

گفتم: يا ابا عبدالله ! مرا وصيتى بفرما. فرمود: نه چيز وصيت مى كنم، اين نه چيز وصيت من به كسانى است كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند، از خدا مى خواهم كه تو را موفق بدارد تا آنها را به كار بندى.

سه چيز از آن نه چيز درباره رياضت نفس است، و سه چيز درباره بردبارى، و سه چيز در دانش آموزى است، پس نيكو به خاطر بسپار، مبادا به آنها با ديده حقارت بنگرى. مى گويد: كاملا توجه كردم ببينم حضرت چه دستور مى دهد؟

امام فرمود: اما آنكه درباره رياضت است :

01 مبادا چيزى را كه اشتها ندارى، بخورى، كه حماقت و ابهلى مى آورد. جز به هنگام گرسنگى چيزى مخور.

02 چون خواستى بخورى ، از حلال بخور و نام خدا را ببر.

03به ياد حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمود: آدمى ظرفى را پر نكرد كه شرش از شكم بيشتر باشد، و چون ناچار بايد بخورى، يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم را براى نوشيدن و يك سوم ديگر را براى نفس كشيدن بگذار.

و اما آنكه درباره بردبارى است :

01 كسى كه به تو گفت: اگر يكى بگويى، ده جواب خواهى شنيد، به او بگو: اگر ده تا هم بگويى، يك پاسخ از من نخواهى شنيد!

02 كسى كه تو را ناسزا گفت، بگو: اگر در آنچه ميگويى راستگويِِِــى، از خدا مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر در آنچه مى گويى دروغگويى، از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.

03 هر كس تو را تهديد به جور و غدر كرد، تو او را وعده نصيحت و دعا بده .

و اما آنكه در بار دانش است :

01 هر چه نمى دانى، از دانشمندان بپرس، و مبادا پرسش تو به آن منظور باشد كه آنان را در تنگناى جواب قرار دهى و يا آزمايش كرده باشى.

02 مبادا كه به راى خود عمل كنى، تا مى توانى راه احتياط را از دست مده .

03 از فتوا دادن بگريز، هم چنان كه از شير مى گريزى، و گردنت را پل پيروزى ديگران مكن .

 

روايت عنوان بصرى

بـنـا به گفته مرحوم حاج سيد هاشم حداد رضى الله عنه، آيت الله قاضى (قدس سره) بـه شـاگـردان خـويـش و مريدان و طالبان سير و سلوك سفارش ‍مى كردند روايت عنوان بـصـرى(روايت فوق) را نـوشته، همراه خود داشته باشند و هفته اى يكي دو بار آن را مطالعه نمايند و بـه دستورات آن عمل كنند.


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 21:52 توسط بنده خدا |

من شیعه شدم چون تحقیق کردم

شیعه شدم؛ چون تحقیق کردم.


مرکز غرب آفریقا؛ مالی بیش از یک میلیون کیلومتر مربع وسعت و حدود چهارده میلیون نفر جمعیت دارد. از این جمعیت حدود نود و سه درصد مسلمان هستند، تعداد شیعیان هم خیلی زیاد نیست. حدود چهار هزار نفر. آنچه می‏خوانید گفتگوی خبرگزاری اهل بیت با جبرئیل بواری، مبلغ، سخنران و مدرس اهل سنت از کشور مالی است، که به مذهب اهل بیت – علیهم‏السلام - مشرف شده است.


ابنا: با تشکر از اینکه دعوت ما را برای مصاحبه پذیرفتید، لطفاً خودتان را معرفی کنید؟


جبرئیل بواری هستم از کشورمالی، بیست و هفت سال سن دارم و در جامعه المصطفی العالمیه شهر مقدس قم در رشته فقه و معارف  مشغول تحصیل هستم.



ابنا: ما شنیده‏ایم چند سالی است که شما به مذهب اهل بیت مشرف شده‏اید.


بله من سنی مالکی بودم. تقریباً چهار سال پیش شیعه شده‏ام.



ابنا: چه شد که مذهب اهل بیت را پذیرفتید؟


وقتی دبیرستان بودم، استادی داشتیم که به ما تاریخ اسلام درس می‏داد، این استاد شیعه بود، اما به کسی نمی‏گفت که شیعه است. سرفصل درس از تاریخ قبل از بعثت بود تا سرگذشت خلفای اربعه، اما ایشان سرگذشت امام حسن را هم به ما درس داد. به امام حسین که رسیدیم گفت هر کس می‏خواهد درباره این بزرگوار بیشتر بفهمد و ایشان را بشناسد باید به مدرسه اهل ببیت در «بماکو» برود. بماکو پایتخت مالی است ومن در آنجا زندگی می‏کردم. البته این مدارس در دیگر شهرها هم وجود دارد. من وقتی دیپلم گرفتم، بلافاصه به آنجا رفتم و حدود چهار سال آنجا درس خواندم. لابد شما می‏دانید که این مدرسه زیر نظر مرکز مصطفی العالمیه است. من خودم تحقیق کردم و بلافاصله دریافتم که مکتب اهل بیت حق است و شیعه شدم.



ابنا:شما راجع به چه مطالبی تحقیق کردید؟


درباره خلفای اربعه وجانشینی پیامبر. چون وقتی تحقیق کردم هیچ حدیثی ندیدم که باید از خلیفه اول یا خلیفه دوم پیروی کنید، اما چندین حدیث در کتب اهل سنت دیدم که پیامبر می‏فرماید از علی پیروی کنید. البته این احادیث در الغدیر و المراجعات هم ذکر شده است. البته من همین سؤال را از علمای اهل سنت هم ‏پرسیدم، اما آنها سکوت می‏کردند ومی‏گفتند نباید این سؤال را پرسید، لذا من بیشتر به طرف تحقیق و بررسی و مطالعه کشانده ‏شدم و بیشتر کنجکاوی ‏کردم.



ابنا: شما گفتید که مثل مدرسه‏ای که در شهر بماکو شما در آن درس خواندید، در شهرهای دیگر هم وجود دارد. می‏خواستم بدانم در سراسر مالی چند تا از این مدرسه‏ها وجود دارد؟


زیاد است، نمی‎‏دانم چند تا، اما غلبه در این مدارس با شاگردان شیعی است.



ابنا: تأثیر این مدرسه‏ها را چگونه ارزیابی می‏کنید؟


در آشنایی و جذب مردم به مذهب اهل بیت تأثیر دارد، اما باید کار هم بکنند، تأسیس مدرسه به تنهایی کافی نیست، به ویژه اینکه متأسفانه هیچ ارتباطی بین مدرسه و شاگردانی که تربیت می‏کنند نیست.



ابنا: آیا خانواده با شیعه شدن شم مخالفتی نکرد؟


نه! من در پذیرش مذهب اهل بیت با مخالفت خانواده وبه رو نشدم.



ابنا: چرا؟


چون من خودم مبلغ اهل سنت بودم. سخنرانی می‏کردم، منبر می‏رفتم، تدریس می‏کردم.



ابنا:چه درس‏هایی تدریس می‏کردی؟


فقه، تفسیر، حدیث و ...



ابنا: یعنی شما را از لحاظ علمی قبول داشتند؟


بله! به همین دلیل هم اعتراضی نکردند.



ابنا:آیا از اعضای خانواده‏تان هم کسی شیعه شد؟


نه، خانواده‏ام شیعه نشدند.



ابنا: همسرتان چطور؟


وقتی من شیعه شدم، خانمم که دانشجو هم هست، تحقیق کرد و چون فهمید مذهب اهل بیت حق است شیعه شد.



 بنا: به نظر شما شیعیان در کشور مالی با چه مشکلاتی روبه رو هستند؟


نداشتن امکانات فرهنگی، اگر چه مردم مذهب شیعه را می‏شناسند، اما شیعیان هیچی ندارند، نه مسجد، نه حسینیه، نه مرکز فرهنگی و نه کتابخانه.



ابنا:پس آن مدارس که شما  خودتان در آن تحصیل کرده‏اید و گفتید در سراسر مالی تعداشان زیادهم هست چه شد؟


ما در کشور مالی مدرسه خاصی که برای شیعه باشد نداریم. در مدارس مرکز مصطفی العالمیه هم شیعه و هم سنی هردو درس می‏خوانند. قبلاً ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را که می‏خواندی و دیپلم می‏گرفتی می‏توانستی وارد این مدارس بشوی و سه سال درس بخوانی و تمام. البته الان از سوم راهنمایی پذیرش می‏کنند.



ابنا: آیا وهابیت هم در مالی فعالیت می‏کند؟


وهابیت خیلی فعالیت دارد، چون مالی مرکز غرب آفریقاست، وهابیت آنجا خیلی فعالیت دارد و می‏توان گفت



تا حدودی، تأثیر گذار هم هستند. حتی عده‏ای وهابی هم شده‏اند. بیشتر کسانی هم که وهابی شده‏اند، یا دانشجو هستند و یا کارمند دولت.  



ابنا: وضعیت مردم کشور شما ازلحاظ اقتصادی چطور است؟


متوسط و معمولی است، ابته باید گفت شیعیان از لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تحت فشار هستند. به عنوان نمونه در ادرات دولتی شیعیان را استخدام نمی‏کنند و حتی اگر بدانند شیعه‏ای و یا شیعه شده‏ای اخراجت می‏‏کنند. به نظر می‏رسد چنین رفتارهای ناصوابی تحت نفوذ و تأثیر وهابیت است.



ابنا: چطورمی‎‏شود به شیعیان کمک کرد؟


به نظر من انجام کارهای فرهنگی و ساختن مدارس، بهترین و بالاترین کمک به شیعیان مالی و سایر شیعیان جهان است.  



ابنا: چه انتظاری از مجمع جهانی اهل بیت دارید؟


هیچ انتظاری ندارم، چون در مالی شروع به کار نکرده‏اند. البته اینکه من گفتم هیچ انتظاری ندارم از ناراحتی زیادی است که از این جهت دارم.



ابنا: چه صحبتی با مسلمانان جهان دارید؟


سخن من با مسلمانان جهان، این است که وحدت داشته باشید.



ابنا:ضمن اینکه دوباره از شما تشکر می‏کنم که دراین گفتگوی دوستانه شرکت کردید، اگر سخن پایانی شما را می‏شنویم.


اجازه بدهید صحبت پایانی من با امام زمان عجل‏الله تعالی فرجه‏الشریف باشد که دعای همیشگی من هم برای تعجیل فرج ایشان است و آن اینکه آقا زودتر بیا تا این ظلم و ستم به پایان برسد.


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 21:46 توسط بنده خدا |

ماجرای انار در بحرین

ماجراي انار در بحرين
ماجراي انار در بحرين

در سرزمين بحرين از ديرباز گروهي از شيعيان زندگي مي کرده اند. در قرن هفتم، والي بحرين از نواصب و دشمنان سرسخت شيعه بود. وزيري داشت که از وي خبيث تر و بغضش به شيعه زيادتر بود. روزي وزير ، اناري نزد حاکم آورد که بر آن نوشته شده بود:
لا اله الا الله . محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علي خلفاءرسول الله. (!!!)
حاکم - هنگامي که به نوشته به دقت نگريست- پنداشت که اين خطوط به قلم قدرت الهي، بر انار نگاشته شده و کار بشر نيست . به وزير گفت: اين نشانه اي است روشن و حجتي قوي بر باطل بودن مذهب رافضيان ( شيعيان).
وزير پيشنهاد کرد که والي، علما و شخصيت هاي شيعي را جمع کند و انار را به آنان نشان دهد. اگر از مذهب تشيع دست برداشتند و مذهب اهل تسنن را پذيرفتند ، آنان را به حال خويش نهد و اگر امتناع کردند و از مذهب خويش دست برنداشتند، آنان را ميان سه امر مخير کند:
اول آن که جزيه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند يهود و نصاري جزيه مي دهند؛
دوم، جوابي دهند که آن دليل را رد کند و نوشته ي موجود بر انار را پاسخگو باشند ؛
سوم ، والي ، مردان شيعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنيمت بگيرد.
والي شخصيت هاي شيعه را احضار کرد و انار را نشان داد و آنان را ميان سه کار فوق مخير کرد. آنها سه روز از والي مهلت خواستند.
رجال و ريش سفيدان شيعه گرد آمدند و درباره ي رهايي از اين مشکل با يکديگر مذاکره کردند. پس از مشورت فراوان از افراد صالح، ده مرد را برگزيدند و از آن ده تن سه نفر را برگزيدند و قرار گذاشتند که هر شب يکي از آن سه تن به صحرا رود و به درگاه حضرت مهدي عليه السلام استغاثه کند تا از آن محنت رهايي يابند.
يکي از آنان شب اول بيرون رفت، ولي به ديدار امام مشرف نشد. به همين ترتيب نفر دوم نيز به نتيجه نرسيد.
شب سوم، شيخ محمد بن عيسي دمستاني- که مردي فاضل و پرهيزگار بود- با پاي و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتي از شب را به گريه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدي عليه السلام گذراند. در ساعات آخر شب حضرت صاحب الزمان عليه السلام حاضر شد و فرمود:
محمد بن عيسي! چرا تو را در اين حالت مي بينم؟ چرا به صحرا آمده اي؟
مرد از اين که حاجت خود را به امام مهدي عليه السلام بگويد، امتناع ورزيد. امام به وي فرمود:
من صاحب الأمرم. حاجت خود را بگو.
محمد بن عيسي عرض کرد: «اگر شما صاحب الأمريد ، ماجراي مرا مي دانيد و نيازي به شرح و بيان نيست». امام فرمود:
براي بلايي آمده اي که درباره ي انار و نوشته ي روي آن بر شما وارد آمده است.
وقتي محمد بن عيسي اين مطلب را شنيد، به سوي امام رفت و عرض کرد:
«آري اي مولاي من! شما مي دانيد که چه بلايي بر سر ما فرود آمده است. و شما امام و پناه ما هستيد و بر رفع ناراحتي ما قدرت داريد».
امام عليه السلام فرمود:
وزير ملعون درختي در خانه دارد. وقتي درخت بار برداشت، قالبي از گل به شکل انار ساخت. آن را دو نيک کرد و کلمات را در قالب نوشت. آن گاه اناري از درخت را در قالب قرار داد و قالب را بر انار بست و محکم کرد. هنگامي که انار رشد کرد و بزرگ شد، پوستش به شکل آن نوشته درآمد .
فردا که پيش والي مي رويد، به وي بگوييد: براي تو پاسخ آورده ايم، ولي پاسخ را در خانه ي وزير مي گوييم.
وقتي به خانه ي وي رفتيد، به سمت راستت بنگر؛ اتاقي خواهي ديد. به والي بگو: ما پاسخ تو را در آن اطاق خواهيم داد. وزير جلوگيري مي کند، ولي تو بايد بر اين عمل اصرار ورزي و مانع گردي که وزير پيش از تو داخل اطاقک شود و خود همراه او داخل شوي. وقتي وارد شدي، طاقچه اي خواهي ديد که کيسه ي سفيدي در آن است. به سوي کيسه رفته، آن را بردار. قالب گلي را مي بيني که وزير براي اين حيله ساخته است. قالب را در برابر وزير بگذار و انار را در آن بنه تا معلوم شود که انار به اندازه ي قالب است.
سپس حضرت مهدي عليه السلام فرمود:
اي محمد بن عيسي ، به والي بگو ما را معجزه ي ديگري است و آن اين که در اين انار جز خاکستر و دود چيزي نيست . اگر مي خواهي ، درستي اين خبر را بداني به وزير امر کن آن را بشکند. وقتي وزير آن را بشکند، خاکستر و دود بر چهره و ريش او خواهد نشست.
ملاقات پايان پذيرفت و محمد بن عيسي برگشت در حالي که شادي و سرور او را فراگرفته بود. به سوي شيعيان برگشت تا آنان را به حل مشکل بشارت دهد.
صبح شد، شيعيان نزد والي رفتند. محمد بن عيسي هر چه حضرت فرموده بود، انجام داد. پس از رسوا شدن وزير، والي پرسيد:« چه کسي تو را از حقيقت اين جريان آگاه ساخت؟»
محمد بن عيسي گفت: « امام زمان و حجت خدا بر ما». والي پرسيد: «امام شما کيست؟»
محمد بن عيسي برايش از ائمه ي دوازده گانه عليهم السلام سخن گفت تا به حضرت مهدي عليه السلام رسيد.
والي گفت:« دستت را دراز کن. من شهادت مي دهم که حز الله خدايي نيست و محمد صل الله عليه و اله و سلم بنده و فرستاده ي او است و خليفه ي بلافصل وي اميرالمؤمنين علي عليه السلام است. آن گاه به ائمه ي طاهرين عليهم السلام اقرار کرد و به کشتن وزير فرمان داد و از اهل بحرين، پوزش طلبيد. (1)
اين ماجرا نزد اهالي بحرين مشهور است و قبر محمد بن عيسي در بحرين معروف و زيارتگاه مردم است.

پي نوشت :

1. بحارالانوار، ج 52، صص 180-178.

منبع: کتاب باز شناختي از يوسف زهرا عليه السلام

|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 15:32 توسط بنده خدا |

به دنبال خدا...

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.
مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
و درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد.
خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت:
زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 21:32 توسط بنده خدا |

بنام خداوند بخشنده مهربان

اي مهربان ترين مهربانان

آنقدر مهرباني كه تصور مهربانيت

وجودم را تسخير كرده

با همين تصور و حس بودنت

زندگي ام مفهوم مي يابد

آنچه را كه به من دادي و ندادي

يا دادي و گرفتي

جز با واژه ي شكر قياس نمي كنم

با نهايت احترام مي پذيرم

سرنوشتي را كه برايم رقم زده اي

و اكنون با شوق

مي گويم بنده ي تسليم تو هستم

اگر به خطايي افتادم

بر خطايم خط پاكي بكش

و دلم را

 براي رسيدن به قرب و رضايت هموار كن

اي نهايت مهرباني

خداي بزرگ


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 13:41 توسط بنده خدا |


                                                          

                                                

                                   


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 20:20 توسط بنده خدا |

اسما’حسنی

                                                            

                                             

                                         

                                                         


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 20:13 توسط بنده خدا |

دنیا

                   

یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟

گفت:بسیار.

پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟

 گفت :بلی .

سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟


گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.

عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟


دنیا طلبیدیم ، به جایی نرسیدسیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 15:11 توسط بنده خدا |

یا مولای یا صاحب ازمان

                                   العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان 
|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 6:42 توسط بنده خدا |


پا به هستي گذاشتيم كه بخنديم يا بگرييم؟ اين مرگ است كه بر ما سايه افكنده يا حياتي دوباره؟  كارلوس فوئنتس
|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 19:49 توسط بنده خدا |

التماس دعا

التماس دعا

یا علی مدد


|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 16:33 توسط بنده خدا |

برای کسی که در مورد شیعه شدنم پرسیدند

سلام:
ممنون به وبم سر زدی و از سوالاتت هم ممنونم
راستش من خیلی دوست داشتم در مورد اهل تسنن و تشیع و اختلافاتشون تحقیق کنم و چون خودم همیشه موقع محرم و 21رمضان،نیمه شعبان،و بخصوص برای مادرم فاطمه زهرا یه جورایی دلم پر میکشید همش شعرای مداحی که از تلوزیون و رادیو پخش میشد زمزمه میکردم که با مخالفت شدید خونواده ام روبرو میشدم
و همینم باعث میشد ته دلم فکر کنم آخه چرا ما به کسانی که اصلا در موردشون اطلاع نداریم و نمیدونیم کیا هستند و چکار کردند دل بستیم ولی به اهل بیت پیامبر به دخترش به داماد و نوه هاش و...محبت نداریم اونطور که باید بهشون دل نبستیم و حتی اگه یکی عاشق اونا باشه میگیم اونا دارند کفر میکنند...اینقد این موضوع فکرمو مشغول کرد که به سیم آخر زدم ...
از چند تا از اهل تسنن جستجو کردم و خواستم منو راهنمایی کنندولی هیچکس حاضر نشد کمکم کنه
از اهل تشیع پرسیدم که الحمدلله چند بنده خدا حاضر شدندمنو راهنمایی کنند
و الآن من احساس میکنم اوج گرفتم ،احساس میکنم همیشه یکی هست که تو تنهائیم سرمو بذارم رو شونه هاش
یکی هست که منتظرش باشم
یکی هست که برای غربتش گریه کنم
هرچند من نمیتونم این موضوع رو تو خونواده ام و حتی تو روستا رو کنم
ولی ته دلم خوشحالم
من نزدیک دو هفته است نمازمو مثل شیعه ها میخونم
خوشحالم
خوشحالم
خوشحالم
دو بال برای پرواز دارم که حاظر نیستم با هیچ عشق و با هیچ خوشی دیگر اونا رو عوض کنم
برام دعا کنید ثابت قدم باشم
چون من باید اطلاعاتم رو بازم کامل کنم
آخه تو روستام با کلی محدودیت خانوادگی آنچنان که باید به کتاب و...دسترسی ندارم
ولی خوشحالم که دلم به دل مادرم فاطمه زهرا گره خورده
خدایا لطف تو بیکران است بیکران و بی نهایت
تا ابد منو تو خونه مادرم فاطمه زهرا نگه دار نذار یه روز از اون خونه برم
امیدم اونجاست
کاش همه می فهمیدند من الآن چقد خوشحالم میخوام بگم تا بی نهایت صدام بره دوست دارم همه بفهمند چه احساسی دارم
خدایا به امید خودت دستم رو بگیر ،امیدم به خود خودته[گل][گل][گل]

|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 15:52 توسط بنده خدا |


        

همین الان...

واسه خودت دعا کن...

 اگه خیلی لارجی...

واسه بغل دستیت دعا کن

اگه خیلی لارج تری...

واسه رقیبت دعا کن

اگه خیلی خیلی لارجتری...

واسه دشمنت دعا کن

...نه با خشم...یا بی حوصله گی...

بلکه عین دعای یه مادر به فرزندش!!

سخته ...نه

زورت میاد؟؟

اگه اینجوریه...غرور داری...هنوز با فرشته ها

یک غرور کیلومتر فاصله داری جونم!!


|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 12:12 توسط بنده خدا |